تبليغاتX
الامتو افسانه ها
الامتو افسانه ها
قالب وبلاگ
عبارت «من کورش هستم، شاه هخامنشی» که به سه زبان پارسی باستان، عیلامی و بابلی روی یک ستون در پاسارگاد حک شده‌است.

کوروش، ملقب به کوروش بزرگ یا کوروش کبیر (به پارسی باستان: ‎KU‎‎U‎‎RU‎‎U‎‎SHA‎) همچنین معروف به کوروش دوم، نخستین پادشاه و بنیان‌گذار شاهنشاهی هخامنشی بود. کوروش به مدت سی سال، از سال ۵۵۹ تا ۵۲۹ پیش از میلاد، بر ایران سلطنت کرد.

دربارهٔ کوروش تمام مورخین توافق دارند که شاهی بود با عزم، عاقل و رئوف که در موارد مشکل به عقل بیش از قوه متوسل می‌شد و برخلاف پادشاهان آشور و بابل، با مردم مغلوب رئوف و مهربان بود. جنگ و بوی خون او را برخلاف فاتحان دیگر مغرور نکرد و رفتار او با پادشاهان مغلوب لیدیه و بابل سیاست تسامح او را بخوبی نشان می‌دهد. با پادشاهان مغلوب به اندازه‌ای مهربانی می‌کرد که آنها دوست کوروش شده و در مواقع مشکل به او یاری می‌نمودند. با مذهب و معتقدات مردم کاری نداشت بلکه برای جذب قلوب ملل آداب مذهبی آنها را محترم می‌داشت. شهرها و ممالکی که در تحت تسلط او در می‌آمدند، هیچگاه معرض قتل و غارت واقع نمی‌شدند.  آنچه درباب وی برای مورخ جای تردید ندارد، قطعاً این است که لیاقت نظامی و سیاسی فوق‌العاده در وجود او، با چنان انسانیت و مروتی در آمیخته بود که در تاریخ پادشاهان شرقی پدیده‌ای به‌کلی تازه به شمار می‌آمد. کوروش از ذکر عناوین و القاب احتراز داشت، در کتیبه‌هایی که از او مانده، این عبارت ساده خوانده می‌شود، من کوروش شاه هخامنشی هستم. حال آنکه شاهان دیگر خود را خدا می‌خواندند.

ایرانیان کوروش را پدر و یونانیان او را سرور و قانون‌گذار می‌نامیدندو به وی به چشم یک فرمانروای آرمانی می‌نگریستند. یهودیان این پادشاه را، به منزله مسیح پروردگار به شمار می‌آوردند، ضمن آن‌که بابلیان او را مورد تأیید مردوک می‌دانستند.

                          بر گرفته .http://fa.wikipedia.org

[ شنبه 24 اردیبهشت1390 ] [ 12:49 بعد از ظهر ] [ احمدرضا حق نظری ] [ ]

 

زندگینامه و آغاز فوتبال

علی پروین در روز سوم مهرماه1325 در تهران ، محله بازار ، كوچه غریبان ، پنجمین فرزند یك خانواده پرجمعیت ده نفره بود كه به دنیا آمد. تولد پروین تقریباً مصادف است با تاسیس باشگاه مردمی و بازیكن ساز شاهین .

علاقه پروین به فوتبال از همان سال های كودكی شكل گرفت به طوری كه علی كوچولو شبها توپ پلاستیكی اش را با خود به رختخواب می برد. علی ، كوچك بود كه خانواده اش به محله دولاب ( خیابان عارف) نقل مكان كرد. این جابجایی در افزایش علاقه او به فوتبال تاثیر بسزایی داشت زیرا محله دولاب به خاطر داشتن زمین های خاكی فراوان مثل زمین نادر ، زمین منبع ، زمین عارف و ... از قدیم پاتوق كوچك و بزرگ بود . علی در مهرماه1332 وارد دبستان شد و از مدرسه توحید ، تحصیل را آغاز كرد ولی عشق و علاقه او به فوتبال نمی گذاشت به درس و مشقش برسد . به همین علت از همان سال های اول در زمینه تحصیلی چندان موفق نبود.

پروین فوتبال را به طور جدی از دوازده سالگی و از زمین عارف واقع در خیابان17 شهریور و محلات شیوا و غیاثی آغاز كرد . اولین تیمی كه او به عضویت آن درآمد تیم عارف بود كه با همت و تلاش جعفر بیگی درست شده بود. پروین در این سال ها شاهد درخشش فوتبالیست های ایرانی مثل كوزه كنانی ، دهداری ، جدیكار ، برومند و ... در عرصه بازی های داخلی و خارجی بود و همیشه بازی های دو تیم پرطرفدار شاهین و تاج را پیگیری می كرد.

روز پنجم خرداد 1337 برای این نوجوان فوتبالدوست یك روز تلخ و فراموش نشدنی بود زیرا تیم ملی فوتبال ایران در بازی های آسیایی1964 توكیو با4 گل به تیم رژیم اشغالگر قدس ( اسرائیل ) باخت . پروین بسیار ناراحت و غمگین بود و آرزو می كرد ای كاش ! روزی برسد كه من پیراهن تیم ملی را بر تن كنم كه اگر این طور شود بهترین بازی را انجام می دهم و حتی جانم را فدای تیم كشورم كنم . یك سال بعد (1338 ) او در امجدیه حاضر بود تا فینال یك حذفی تهران بین دو تیم شاهین و استقلال را تماشا كند . ( بازی2-2 مساوی شد و چند روز بعد دوباره تكرار شد).

آغاز فوتبال باشگاهی عضویت در باشگاه كیان

پروین كلاس دهم بود كه به تیم البرز كه در واقع تیم دسته دوم باشگاه كیان بود – پیوست ، تیمی كه توسط علی الهی و داود معروف اداره می شد . درخشش او و بازی های قابل قبولش باعث شد تا در سال1334 به تیم كیان – كه آن زمان منصور امیرآصفی را به عنوان مربی و بازیكنانی نظیر پرویز قلیچ خانی ، گودرز حبیبی و عزت جانملكی را در اختیار داشت- بپیوندد. وی دو سال در باشگاه كیان عضویت داشت .

حضور در تیم ملی جوانان

پروین در این زمان به تیم ملی جوانان دعوت شد و این تیم را در مسابقات1966 فیلیپین همراهی كرد و تا مرحله¼ نهایی صعود كردند ولی در آن جا حذف شدند. پروین در این دوره بازی ها5 گل به تیم های ژاپن و سریلانكا زد.

حضور در باشگاه پیكان

پس از تشكیل باشگاه پیكان در سال1346 ، پروین به این تیم پیوست . وی در سال1347 مرد شماره یك تیمش بود و در سال48 علی رغم پیوستن بازیكنان بزرگی مثل همایون بهزادی كه از پرسپولیس به پیكان آمده بودند بازهم بهترین یار تیمش بود و موفق شد با گلهای خود و با كمك دیگر بازیكنان ، قهرمانی باشگاه های تهران را به ویترین باشگاه پیكان اضافه كند .

تیم پیكان در سال48 ، سه بازی دوستانه را به شرح زیر برگزاركرد:

·پیكان1- استوا بخارست رومانی صفر

·پیكان3- منتخب ایالات پاكستان1

·پیكان صفر – بانیك استراوا چكسلواكی2

در فروردین1349 پیكان با مربیگری آلن راجرز فاتح جام بین المللی دوستی شد و نتایج زیر را كسب كرد :

 پیكان2- دمیراسپور تركیه1

·پیكان3- كریوا رومانی1

·پیكان2- ارتش مسكو شوروی3

بازی خوب پروین به همراه تیمش در برابر تیم های یاد شده موجب شد تا پیكان آوازه ای داشته باشد . همچنین این تیم در یك دیدار تداركاتی دو بر یك مغلوب تیم ملی امید استرالیا شد ( گل پیكان توسط پروین به ثمر رسید) .

سال1349 ، حضور در پرسپولیس و تیم ملی

در بیست وچهار سالگی توسط محمد بیاتی ( مربی وقت ) به تیم ملی دعوت شد و در روز15 شهریور1349 و در رقابت های جام عمران منطقه ای در مقابل تیم ملی پاكستان در نیمه دوم به جای علی جباری به میدان آمد و یكی از هفت گل ایران را نیز به ثمر رساند . وی دوازده روز بعد (27 شهریور ) برای اولین بار با پیراهن پرسپولیس به میدان آمد و این تیم را در مصاف با عقاب یاری داد.

در روز سوم مهرماه در دیدار دوستانه با استقلال (3-2 ) یكی از دو گل تیمش را زد و به همراه تیم پرسپولیس قهرمان تهران شد و به مسابقات لیگ منطقه ای راه یافت كه بازی های خود را در كرمان پیگیری كرد.

پرسپولیس پس از صعود از گروه اول ( زیر گروه ) در مرحله دوم با تیم های پاس و برق تهران و استقلال شیراز همگروه شد و به عنوان تیم دوم گروه خود به مصاف تیم اول گروه دیگر استقلال رفت و در حالی كه بازی تا دقیقه75 یك بر یك مساوی دنبال می شد ، قرمزها در اعتراض به نحوه قضاوت ، زمین بازی را ترك كردند! فدراسیون وقت نیز پرسپولیس را3 بر صفر بازنده اعلام كرد.

بازی جنجالی در برابر استقلال

یكشنبه1349/10/27– ورزشگاه امجدیه

نیمه نهایی لیگ ایران : پرسپولیس1- استقلال1 تا دقیقه75

بازیكنان پرسپولیس : عزیز اصلی – جعفر كاشانی – اكبر محمدی – مهراب شاهرخی – ابراهیم آشتیانی – علی پروین – فریدون معینی – اصغر ادیبی – رضا وطنخواه – حسین كلانی – همایون بهزادی ( كاپیتان )

مربی : حسین فكری

بازیكنان استقلال : فرهنگ بادكوبه – پرویز قلیچ خانی ( كاپیتان ) – مهدی لواسانی – جلال طالبی – مهدی حاج محمد – نصرالله عبدالهی – اكبر كارگر جم – علی جباری – كارو حق وردیان – جواد قراب ( عباس مژدهی ) – غلامحسین مظلومی ، مربی : رایكوف

سال1350– قهرمانی در لیگ و جام كورش

پروین در قالب تیم پرسپولیس ، قهرمانی در لیگ را تجربه و در این بازی ها6 بار گلزنی كرد . در این سالها پرسپولیس كه از نظر مادی در وضع خوبی بسر می برد در برابر باشگاه های خارجی بسیاری حاضر شد.

· پرسپولیس2- هامبورگ آلمان2

· پرسپولیس1- گوارانی برزیل صفر

گل : علی پروین

· پرسپولیس2- القادسیه كویت1

گلها : علی پروین

· پرسپولیس2- كروز یرو برزیل4

· پرسپولیس1- كریستال پالاس انگلستان5

· پرسپولیس1- كلودبن دانمارك1

· پرسپولیس1- ناسیونال اروگوئه صفر

· پرسپولیس1- اسلوبو یوگسلاوی صفر

در این سال پروین در دو دیدار پرسپولیس علیه استقلال به میدان رفت كه حاصل آن یك تساوی برای دو تیم و سك پیروزی4 بر 1 برای پرسپولیس بود .

در این سال رقابت های جام بین المللی كورش نیز برگزار شد و یا قهرمانی تیم ملی ایران خاتمه یافت .

سال1351 ، صعود به المپیك و حضور در جام جهانی كوچك

تیم ملی فوتبال ایران در این سال درگیر مسابقات مقدماتی المپیك1972 مونیخ بود و در پایان موفق شد مجوز حضور در المپیك را بدست آورد . یك هفته بعد از صعود به المپیك ، تیم ملی ایران عازم بازی های جام برزیل موسوم به جام جهانی كوچك شد و4 دیدار حساس رابرگزار كرد.

ایران1- ایرلند جنوبی2

ایران صفر – پرتغال3

ایران1- اكوادور1

ایران1- شیلی2

در شهریور1351 ، بازی های المپیك مونیخ برگزار شد و تیم ملی ایران با دو شكست سنگین در برابر مجارستان و دانمارك و یك پیروزی دلچسب در برابر برزیل در دور اول حذف شد . در بازی های مقدماتی و نهایی المپیك و همچنین جام برزیل ، علی پروین یكی از بازیكنان ثابت تیم بود كه در كنار قلیچ خانی ، قراب و صادقی ، خط میانی تیم ملی را تشكیل می دادند و به تناول بازیكنانی مثل مناجاتی ، جباری و حق وردیان در كنار آنها بازی می كردند . تركیب ثابت پرسپولیس در این سال عبارت بود از : طاووسی ، كاشانی ، وطنخواه ، آشتیانی ، شاهرخی ، معینی ، پروین ، ادیبی ، بهزادی ، كلانی ، ایرانپاك و خردبین

سال1352 ، قهرمانی در اولین جام تخت جمشید

در این سال بازیهای مقدماتی جام جهانی1974 آلمان برگزار شد و تیم ملی ایران كه در دور اول درخشان ظاهر شده بود در مصاف با قهرمان قاره اقیانوسیه ( استرالیا ) با بدشانسی مواجه شد و با مصدومیتهای ناشی از برگزاری دیدار دوستانه با زلاندنو كه چند روز قبل از دیدار با استرالیا انجام شده بود و اعمال نظرهای غیر مسئولانه ، عدم تدارك كافی و سیستم دفاعی و محافظه كارانه در برابر استرالیا شكست سنگینی را متحمل شد . یك هفته بعد در تهران ، ایران با دو گل استرالیا را مغلوب كرده ولی به خاطر گل زده كمتر ، از جام جهانی خداحافظی كرد. در این رقابتها پروین یكی از اعضای ثابت و كلیدی ایران بود.

سال52 اولین دوره جام تخت جمشید برگزار شد و تیم پرسپولیس در اوج قدرت خود با كسب37 امتیاز و بدون باخت و با داشتن بهترین خطوط دفاع و حمله قهرمان شد. نتیجه حیرت انگیز6 بر صفر این تیم در مقابل تاج تهران نیز در همین سال به وقوع پیوست. همچنین در این سال پرسپولیس در حالی كه از بازیكنان بزرگی سود می جست و پروین را در اوج می دید در چارچوب دیدارهای بی المللی و دوستانه به مصاف حریفان رفت .

· پرسپولیس1- چلسی انگلستان صفر

· پرسپولیس3- هندون انگلستان صفر

· پرسپولیس1- جوانان سائوپائولو صفر

سال  1353 ، قهرمانی در بازیهای آسیایی

در سال53 ، تیم پرسپولیس نایب قهرمان دومین دوره جام تخت جمشید شد . تركیب اصلی پرسپولیس در این سال عبارت بود از : مودت ، كاشانی ، الله وردی ، معینی ، وطنخواه ، سلیمانی ، پروین ، ادیبی ، ایرانپاك ، كلانی و حاج رحیمی پور ، در شهریور ماه همین سال بازیهای آسیایی1974در تهران برگزار شد و ایران با غلبه بر تیمهای پاكستان ، برمه و بحرین به مرحله1/8 نهایی صعود كرد و در آنجا اسیر خط دفاعی و بازی بسته تیم مالزی شد تا اینكه علی پروین با گل سرنوشت ساز خود راه صعود ایران را هموار كرد .

در مرحله بعدی نیز ایران با گذر از سد تیمهای كره جنوبی و عراق به فینال رسید و در نهایت با شكست رژیم اشغالگر قدس قهرمان آسیا شد . در روز29 آذر در دیدار با چكسلواكی ، پروین كه در این زمان28 ساله بود برای اولین بار  بازوبند كاپیتانی تیم ملی را بر بازو بست.

سال1354 ، صعود به المپیك و قهرمانی در جام تخت جمشید

در این سال بازیهای مقدماتی المپیك1976 مونترال برگزار شد و تیم ایران با گذشتن از سد تیمهای چون عربستان ، عراق ، بحرین و كویت مجوز حضور در المپیك را اخذ كرد. در این رقابتها پروین كاپیتان تیم ملی بود . در این سال جام تخت جمشید نیز سومین دوره خود را انجام شده دید و تیم پرسپولیس با كسب42 امتیاز بالاتر از تیم هما قهرمان شد. تركیب اصلی پرسپولیس در سال54 : مودت – ذوالفقار نسب – آشتیانی – حاج رحیمی پور – پروین – دادكان – سلیمانی – ایرانپاك – فتاحی – ادیبی – دستجردی .

پروین ، دروازه شیاطین سرخ را گشود

پرسپولیس در سال54 در یك دیدار دوستانه به مصاف تیم مشهور منچستر یونایتد انگلستان رفت و با این تیم1-1 مساوی كرد . گل پرسپولیس توسط علی پروین به ثمر رسید .

سال1355 ، قهرمانی جام ملتها و حضور در المپیك

سال55، برای پروین ، سالی توام با افتخار بود . وی در این سال پس از خداحافظی ابراهیم آشتیانی ، رسماً كاپیتان پرسپولیس شد و به همراه این تیم عنوان نایب قهرمانی جام تخت جمشید را بدست آورد. تركیب اصلی پرسپولیس در این سال : مودت – دادكان – ذوالفقار نسب – فاطمی مقدم – ادیبی – پروین – حاج رحیمی پور – عزیزی – ایرانپاك – الله وردی – دستجردی .

در خرداد همان سال جام ملتهای آسیا (1976) در تهران پیگیری شد و ایران با برتری مقابل تیمهای عراق ، یمن و چین به فینال بازیها رسید كه در بازی نهایی ایران با ضربه آزاد تماشایی پروین ، سومین جام ملتهای آسیا را به طور متوالی از آن خود كرد. یك ماه پس از قهرمانی آسیا ، پروین به همراه تیم ملی عازم كانادا شد. تیم ملی ایران در المپیك1976 كانادا نتایج نسبتاً خوبی گرفت .

ایران1- كوبا صفر

ایران2- لهستان3

ایران1- شوروی2

پروین در برابر تیم قدرتمند لهستان – كه در آن دوره قهرمان بازیها شد – موفق شد گل اول ایران را به زیبایی هر چه تمامتر به ثمر برساند. در دیماه همان سال بازیهای مقدماتی جام جهانی آرژانتین شروع شد و تیم ایران در بازی اول به راحتی و با نتیجه3 بر صفر عربستان را مغلوب كرد. در بازی دوم (18 بهمن55) در حالی كه بازی گره خورده بود و تابلوی ورزشگاه آزادی نتیجه را صفر – صفر نشان می داد باز هم یك ضربه تماشایی از سوی پروین ، فریادرس تیم ملی شد.

همچنین در این سال تیمهای تاج و پرسپولیس دو بار در برابر هم قرار گرفتند كه هر دو بازی با نتیجه1-1 مساوی شد.

ادامه دارد ...

برگرفته از:

http://www.tebyan.net
[ شنبه 8 بهمن1390 ] [ 5:46 بعد از ظهر ] [ احمدرضا حق نظری ] [ ]
مجيد مغازه اي
در سال 58 از بين 1800 نفري كه براي عقيدتي آموزش مي بينيد در جمع 150 نفر، منتخبان قرار مي گيرد و به پادگان اسلام آبادغرب (تيپ1 زرهي) اعزام مي شود تا ضمن برگزاري كلاسهاي آموزشي عقيدتي سياسي فعاليت هاي تبليغاتي را انجام دهد.
با آغاز جنگ تحميلي به صورت داوطلبانه به منطقه مي رود و ازطرف سرهنگ سهرابي فرمانده وقت تيپ كه هم اكنون از مشاوران مقام معظم رهبري هستند با توجه به شناختي كه نسبت به منطقه ميمك داشت به عنوان رابط عشاير و تيپ منصوب شد. متن زير حاصل گفت وگوي مفصلي با علي كرم محمديان است كه خاطرات شخصي خودرا بيان مي كند و معتقد است كه آفتاب19 دي قم، قرص ماه عمليات مهم و استراتژيك ميمك را تحت الشعاع خود قرار داد و فداكاري ها و رشادت هاي ايل خزل و ارتش در اين روز در عمليات خوارزم يا ضربت ذوالفقار كمتر مورد توجه قرارگرفته است.
¤ ميمك از چه زماني اشغال شد و چرا براي عراقي ها داراي اهميت بود؟
- در 18 شهريور 59 و قبل از آغاز رسمي جنگ تحميلي، عراق درپي تحركات خود و تعرض به خاك جمهوري اسلامي توانست دو پاسگاه مرزي ژاندارمري را علي رغم ايستادگي آنان و با استفاده از حجم گسترده نيرو و ادوات اشغال كند و به اين ترتيب پاسگاه هاي ني خزر و هلاله و ارتفاعات ميمك به دست رژيم بعث عراق افتاد.
هنگامي كه ميمك اشغال شد صدام شخصا به اين ارتفاعات آمد و جشن بزرگي برپا كرد و اسم منطقه را «سيف سعد» گذاشت و در مصاحبه اي كه با او كردند گفت كه من پشت رستم ايران را شكستم و چند روز ديگر در تهران با من مصاحبه كنيد. يعني با اين غرور و پيش بيني خود، ميمك را نقطه فتحي درنظر گرفت كه مطلعي براي فتح ايران باشد. بنده با توجه به شناخت نسبت به منطقه و مسئوليتي كه داشتم همزمان توسط جناب آقاي موحدي قمي كه حاكم شرع اسلام آباد غرب و دادستان دادگاه انقلاب ارتش بودند جانشين دادستان دادگاه ارتش شده بودم و با هماهنگي هايي كه سرانجام شد، تيمسار سهرابي حكم رابط تيپ و عشاير منطقه را به من داد چون ايل خزل در اين منطقه وجود دارد كه من هم از اين ايل هستم. البته همه عشاير و ايلات الحق والانصاف در جنگ سنگ تمام گذاشتند و از همه چيزشان گذشتند و دفاع جانانه اي كردند اما اين خزل ميمك را از خودشان مي دانستند. زيرا اين ارتفاعات و كوهپايه هاي آن محل علف چراي دام ها در فصل زمستان بود و از قديم الايام كه با عراقي ها بر سرمسائل مرزي درگيري داشتند و به محض اينكه فهميدند اين منطقه به دست عراقي ها افتاده است به صورت خودجوش به منطقه آمده بودند.
¤ موقعيت مكاني ميمك را كمي شرح دهيد و اينكه چرا از اهميت برخوردار است؟
- استان ايلام 430 كيلومتر مرز مشترك با عراق دارد يعني بيش از يك سوم مرز مشترك ايران و عراق كه 1200 كيلومتر است در استان ايلام است. ميمك هم ارتفاعي است به طول حدود 14 كيلومتر و به عمق 8-7 كيلومتر در كنار رودخانه اي به نام گرارخوش كه مرز دو شهرستان مهران و يكي هم ايلام است و اين رودخانه از كنار ميمك وارد خاك عراق مي شود. آن طرف ميمك هم رودخانه اي در تنگه اي قرار دارد كه موقعيت استراتژيك مهمي دارد و كمي آن طرفتر هم چاه هاي نفت و گاز وجود دارد و ازطرف ديگر پشت اين ارتفاعات دشت وسيع عراق است، ادامه پيدا مي كند تا مرزهاي استان كرمانشاه و عراق كه معروف به ارتفاعات ديسكه است. موقعيت استراتژيك اين منطقه از آن جهت است كه اين ارتفاعات، آخرين ارتفاعاتي است كه به دشت هاي عراق ختم مي شود و ديده باني وسيعي تا عمق خاك عراق خواهدداشت و براي عراق هم از آن بابت داراي اهميت بود كه اولين ارتفاعي است كه به ايران اشراف دارد و وقتي به دست آنها افتاد تمامي جاده هاي مواصلاتي مهران و صالح آباد و... را تا سومار تحت نظر گرفتند و كل رفت وآمدهاي نظامي در جاده هاي مرزي مختل شده بود. چون به تله هايي كه به نام كله قندي معروف بودند كاملا اشراف داشتند و با اشغال آن يك رعب و وحشت خاصي ايجاد شد. تا 31 شهريور كه حمله سراسري عراق شروع شد قدرت دفاعي در برابر صدام نبود.
با توجه به آشنايي قبلي من با منطقه و ايل خزل و اينكه آنها از بستگان من بودند تيمسار سهرابي به من مأموريت داد كه به منطقه بروم و گفت: از لشكر به من دستور داده اند كه عقب نشيني به تنگه بان روشان كنم، منطقه اي كه بين صالح آباد و ايلام قرارداد لذا به من مأموريت داد كه از طرف او پيغام را به سروان رسولي جانشين خود برسانم كه عقب نشيني كنند تا تانكهاي موجود را از دست ندهيم و نامه اي را نوشت به من داد درباره اين نامه تابه حال من در هيچ جا سخني از آن نگفته ام و هيچ وقت در طول اين 23 سالي كه از جنگ مي گذرد آن را بازگو نكرده ام نوشته بود كه «احتياطاً به تنگه بان روشان» من دغدغه ام اين بود كه اگر نيرو به اين فرمان عمل كنند منطقه فرمان بان روشان خالي از نيرو مي شود و عراق اين مناطق را مي تواند تصرف كند. لذا من وقتي وارد سه ني شدم ديدم كه تعدادي از عشاير ايل خزل زير سايبان جمع شده اند من هم رفتم و ديدم كه يكي از بستگان ما هم در اين جمع است كه من را به خوبي مي شناخت. آن شخص علي ميرزا عليمرداني بود و من را به بقيه معرفي كرد و با هم روبوسي كرديم. آن جمع 27 نفره از طايفه خزره وند بودند (ايل خزل چهار طايفه داشت براساس ساختار عشايري همانطور كه مي دانيد ايل داراي طوايفي است كه هر طايفه هم داراي تيره و هر تيره هم تعدادي هوز و هر هوز هم تعدادي خانواده دارد. ايل خزل هم داراي چهار طايفه بود كه مرشدوند است كه من هم از آن طايفه هستم. طايفه شمسي وند، قلي وند و خزره وند هم ديگر طوايف اين ايل هستند. اين ايل از كردهاي ايلام و شيعه هستند.
از حضورشان در منطقه پرسيدم عنوان كردند كه ما آمده ايم كه برويم. در ميمك ولي نمي گذارند كه ما برويم و ميمك را پس بگيريم.
گفتند به هرحال ما را قبول ندارند و فكر مي كنند كه ما خائن هستيم و...
آن ها را مجاب كردم كه آنجا بمانند تا برگردم به طرف محل استقرار جانشين فرمانده تيپ (سرهنگ سهرابي) حركت كردم و رسيديم و گفتم چه خبر كه توضيح دادند تحركاتي دارند و طبق اطلاعات ما در حال آماده شدن براي حمله بعدي هستند و حمله بعدي هم منتظرم يا كمك برسد يا دستور عقب نشيني صادر كنند و در آنجا فهميدم كه اين افراد منتظر دستور عقب نشيني است و من اينجا سكوت كردم و گفتم من به سمت رودخانه گدارخوش مي روم تا اطلاعاتي را كسب كنم سپس برمي گردم و صحبت مي كنيم. با جيپ و سربازي كه در اختيار داشتم به سمت رودخانه حركت كرديم پشت ارتفاعات گدار خوش بود كه ديدم تانك ها در آنجا مستقر شده اند كه به آنها گفتم چرا در كنار گدارخوش نيستيد؟! كه او هم گفت ما احتياطا به پشت ارتفاعات آمده ايم و از آنجا رد شدم به سمت رودخانه رسيدم كه ديدم تعدادي سرباز كنار يك نفربر زرهي ايستاده اند و ناراحت هستند (اين مطلب را تا بحال جايي مطرح نكرده بودم و جز در دفتر خاطراتم) من هم رفتم و سلام و احوال پرسي كرديم و خيلي خوشحال شدند و با توجه به درجه اي كه داشتم خطاب جناب سروان به من داشتند و وقتي علت ناراحتي شان را پرسيدم گفتند كه همه رفته اند و ما تنها مانده ايم و نمي دانيم چه كار كنيم از راننده پرسيدم كه گفت راننده هم رفته و ما مانده ايم و اين نفربر. به آنها گفتم بمانيد تا برگردم پس برگشتم پيش جانشين فرمانده گفتم كه اجازه دهيد من نيروهاي خودم را ببرم او با تعجب پرسيد نيروهاي خودت؟! نكند كه منظورت عشاير است؟ كه من با قاطعيت گفتم كه اتفاقا همين افراد هستند كه باز به من گفت كه مگر مي شود به اين افراد اعتماد كرد؟ ولي من اعتماد كردم و اين 27 نفر را با تجهيزات خودشان با كيسه ها و مشك آب خودشان و اين پابرهنگان وارسته از همه وابستگي هاي زمين فقط به عشق امام و انقلاب و براي دفاع از كشور داوطلبانه آمدند و همه امكانات خود را هم آوردند اين افراد را كنار نفربر آوردم و به سه گروه 9 نفره تقسيم كردم كه نگهباني بدهند تا عراق آن شب نتواند از گدارخوش عبور كنند و خودم برگشتم پيش رسولي كه او تاكيد كرد كه براي عدم عقب نشيني بايد پل فلزي را امشب منفجر كنيد كه عراق نتواند از طريق آن نفوذ كند.
ستوان محمدي كه مسئول تخريبش بود را احضار كرد و خواست كه به همراه من بيايد تا پل فلزي را منهدم كند ما دو نفر رفتيم و با عليمرداني كه از بستگان ما در آن جمع 27 نفره عشاير بود و در آنجا مستقر شدند تا نگهباني بدهند هماهنگ كردم كه ما كنار پل فلزي مي رويم و وقتي برمي گرديم چون تاريك است با يك اسم شب يا رمز شب همديگر را شناسايي كنيم. ما رفتيم روي پل فلزي و ستوان محمدي مشغول جاسازي موادمنفجره شد كه خطاب كردم به او و گفتم كه جناب چقدر در طول عمر خودت به ايران خيانت كرده اي؟! او كه ارتشي بود و از درجه داران ارتش بود برآشفت و خودش را سريع مبرا كرد و گفت كه من قسم خورده ام كه به ايران خيانت نكنم در اينجا بود كه به او گفتم اگر اين پل فلزي را منهدم كنيم بزرگترين خيانت را به ايران كرديم. گفت اين دستور نظامي است گفتم من جانشين دادستان نظامي هستم و خودم تضمين مي كنم كه عمل نكردن به اين دستور براي تو مشكلي نداشته باشد و من حاضر نيستم اين پل را منهدم كنيم و سپس به او گفتم كه پل ديگري را مي شناسم در نزديكي اينجا كه برويم آن را منهدم كنيم او تعجب كرد كه چطور من از اين منطقه شناخت دارم كه به او گفتم من در اين منطقه بودم و همه مناطق آن را به خوبي مي شناسم. سرپيچي از اين دستور نظامي يك ريسك بود ولي من با شناختي كه داشتم مطمئن بودم كه عراقي ها از ميمك پايين نمي آيند لذا رفتيم به سمت پل دوم كه فقط به عقب انداختن حركت عراقي ها مي توانست كمك بكند از طرفي هم ساختن آن توسط بچه هاي جهاد امكان داشت ولي ما امكانات ساخت آن را نداشتيم.
پل فلزي را در آن زمان نداشتيم با اين توصيف قرار شد كه مواد منفجره را كار بگذاريم در پل دوم و من به او گفتم كه مواد را كار بگذار و سر سيم ضامن چاشني را به من بده تا اگر عراقي ها خواستند از اين پل عبور كنند اولين تانكشان كه روي پل آمد، من آن را منفجر كنم تا حداقل تلفاتي هم به دشمن وارد كنيم و من خودم فرار مي كنم و من با توجه به شناخت منطقه مي توانم. اين بنده خدا كه شنيدم شهيد شده است تحت تأثير قرار گرفت و اشك از چشمهايش آمد و گفت من هم مي مانم يا برگرديم و منهدم نكنيم آن هم به مسئوليت شما كه گفتم اشكال ندارد من يك كاغذ كوچك نوشتم و به او دادم كه مسئوليت عدم اجراي اين مأموريت شرعا و قانونا و نظامي برعهده من است پس ما بدون اينكه اقدامي در رابطه با انفجار انجام دهيم برگشتيم و حالا شيرين است كه بدانيد وقتي به منطقه نگهباني عشاير رسيديم ايست دادند و طبق قرار قبلي اسم شب را گفتيم ولي جواب شنيديم كه فلان فلان شده تكان بخوري مي كشمت- من دوباره رمز شب را گفتم كه جواب داد تكان بخوري مثل الك سوراخ سوراخت مي كنم تا در نهايت گفتيم عليمرداني كجاست؟ گفت شيفتش نيست و بعد رفتند بيدارش كردند و گفته بود كه اين محمديان است و يادم رفته بود زمان تحويل شيفت بگويم كه قرار ما اين رمز شب بوده است اين خاطره ماندگاري شد كه نزديك بود همين عشاير همان شب اول ما را بكشند. برگشتيم و از ستون محمدي جدا شديم و او به مقر خودش رفت و قرار شد كه من فردا صبح به رسولي جريان را بگويم صبح كه پيش رسولي رفتم گفت من مي دانستم اگر پل را تخريب كنيم عراق نمي تواند پيش روي كند كه من گفتم سروان رسولي پل را به مسئوليت من منهدم نكرديم. 27 نفر از عشاير را براي حفاظت قرار دادم. اين براي همه ما باعث تقويت روحيه بود.
¤ آن نامه فرمانده تيپ را چه كرديد؟
كمكي كه خدا به ما كرد اين بود كه نامه اي كه قرار بود به رسولي بدهم، را مادرم كه خدا رحمتش كند بلوزي كه در آن نامه قرار داشت را شست و ديگر اثري از آن وجود نداشت و با خود گفتم اگر در اسلام آباد از من در مورد آن بازخواست كردند مي گويم كه نامه شسته شده است ولي با توجه به شرايط جنگ ديگر كسي از ما در رابطه با آن سؤالي نپرسيد.
¤ برگرديم به بحث حضور ايل خزل و نقش آفريني آنها...
-نطفه حضور ايل خزل با حضور اين 27 نفر بسته شده و با بسيج مردمي، ايل خزل هم وارد عرصه شد و با تجمعات خود از ارتش مي خواستند كه بتوانند خودشان نقش آفريني كنند نهايت رؤساي چهار طايفه خزل جمع شدند از طايفه مرشدوند آقاي محمد چمن آرا، از طايفه قلي وند آقاي ميرولي ولي نژاد از طايفه شمس وند آقاي جعفر حيدرزادي از طايفه خزروند آقاي رحمت فرخي بودند كه بين خودشان آقاي چمن آرا انتخاب كردند كه به عنوان مسئول بسيج عشاير ايل خزل باشد و رابط تيپ 1 زرهي و ايل خزل من شدم.
¤ كم كم فكر كنم كه به سراغ خود عمليات ميمك برويم؟
يك روز سرهنگ سهرابي مرا احضار كرد و با توجه به مسئوليت قضائي كه در آن موقع داشتم گفت كه يكي از اين عشاير ايل خزل يك بلوف بزرگي زده است و اين زمان موقعي است كه جبهه ما تثبيت شده است ولي هنوز ميمك دست عراق است .گفتم كه چه گفته است؟ گفت: ادعا كرده كه وارد ميمك شده است در صورتي كه راه هاي ارتباطي ميمك با سيم خاردار پوشيده شده است و اطراف آن ميدان مين است و او نه مي تواند مين خنثي بكند و نه وسيله اي دارد اما مي گويد كه با چند نفر از ايل خزل رفته به ميمك. گفتم كه من بايد با او صحبت كنم كه من رفتم با او صحبت كردم اسمش رحيم و بسيار شجاع بود. اصلاً ترس در وجودش نبود.
به او گفتم رحيم شما رفتيد به ميمك؟ جواب داد: نه تنها به ميمك رفته ايم بلكه سيم تلفن ديده بان عراق را هم قطع كرده ايم! اين حرف ديگر خيلي بزرگ بود به او گفتم بلوف هم حدي دارد؟ اين جمله را كه گفتم گفت مردش هستي كه با من بيايي دوباره برويم؟ گفتم من هم از خزل هستم و مي آيم تصميم بر آن شد كه با هم برويم.
من هم به جناب سرهنگ سهرابي گفتم كه اينها دروغ نمي گويند و مي خواهم همراه آنها بروم جناب سرهنگ با توجه به مسئوليت عقيدتي سياسي و جانشيني دادستاني انقلاب ارتش كمي مخالفت كرد ولي من گفتم كه من قول داده ام و بايد بروم فقط شما چند نفر نيرو مخصوص در اختيار من قرار بده كه با آرپي چي و بي سيم همراه ما باشد كه دست خالي نباشيم و به همراه سرهنگ كمري كه اكنون به تيمسار متقي تغيير نام داده است و در آن زمان فرمانده آتش بار بود و بسيار انسان شريف و دلسوزي بود هماهنگ كرديم اگر قرار شد ما ديده باني كنيم بتوانيم گراهاي لازم را بدهيم و با زبان كردي يك سري رموز را رد و بدل كرديم مثل اينكه توپ 130 كه برد زيادي را به نام اسب و توپ 155 كه برد كمتر ولي قدرت تخريب ميليمتري دارد را به اسم يابو به هم معرفي كرديم.
بالاخره حركت كرديم 10 نفر شده بوديم كه چهار نفر نيرو مخصوص بود و من و پنج نفر ديگر هم از ايل خزل بوديم كه شامل محمدرحيم فيضي- كرم كرم زاده- شهيد محمد نادري كه از خزل نبود و امين فيضي برادر رحيم كه الان هم زنده است و شهيد محمد ياري، رفتيم به سمتي كه رحيم مي گفت. رحيم ما را به سوي يالي برد (يال قسمتي از كوه است كه دو طرف آن پرتگاه است) در دل شب ما از اين يال بالا رفتيم تا به ميمك رسيديم و شهادت مي دهم در پيشگاه خداوند در فاصله سه چهار متري توپ ضدهوايي عراق ما به ميمك رسيديم و به ما گفتند سينه خيز بايد برويم. از توپ گذشتيم گفتند بلند شويد كه ما ايستاده به راه خود ادامه داديم به امام حسين كه در ماه صفر قرار داريم قسم كه شهيد رحيم فيضي در آن دل شب خم شد و سيم تلفن قطع شده ديده بان ارتش عراق را به دست من داد و گفت تو به نمايندگي از ارتش اين را ببين. آن طرف سنگر ديده باني راهم ببين.
از وقتي ارتباطش با عقبه قطع شده است، ترسيده و در سنگر آن طرف مستقر شده است.
اين مرد با اين دل و جرات و شهامت را ديدم و باور كردم و به سمت جلوتر حركت كرديم در حالي كه در اطراف دشمن بعثي قرار دارد و ما در دل دشمن هستيم و چهار نفر از اين جمع ده نفره يعني من و رحيم و امين و محمد نادري جدا شديم. امين علاقه خاصي به برادرش رحيم داشت. رفتيم جايي مستقر شديم و داشتيم بررسي مي كرديم كه جاي خوبي براي استقرار است كه رحيم با سنگريزه اي به پوتين من مرا متوجه سنگري در نزديكي ما كرد كه آفتابه اي در آن بود و برگشتيم در پشت سر آنها و آنجا مانديم صبح كه شد نماز را خوانديم و تقسيم كار كردم تا اطراف را تحت نظر داشته باشيم. من و محمد نادري به سمت نيروهاي خودي آمديم.
¤ آن 6نفر ديگر در چه حالي بودند؟
آن ها در حال تماس با دو نفر آرپي چي زن بودند كه مسئول درگيري احتمالي بودند و كارهاي پشتيباني مي كردند و ما در اين اول صبح كم كم داريم اطراف را شناسايي مي كنيم سنگرها، ماشين آلات و تجمعات آنها را شناسايي مي كنيم يك مرتبه از يك تپه داشتيم بالا مي رفتيم كه ديدم يك عراقي مي گويد سعيد بيا. محمد نادري از كوره در رفت و اسلحه اش را مسلح كرد و گفت: بگذار بزنم بكشمش، با خواهش و تمنا او را قانع كردم ولي مي گفت: براي من ننگ است كه دشمن پوتينش را در خاك من گذاشته و من از او بترسم بگذار بروم بكشم و كشته شوم كه او را با خبر موشك باران منطقه توسط آتش بار توپ خانه آرام و قانع كردم و برگشتيم و گراهايي كه مي داديم و براي اولين بار ديده باني مي كرديم و تاكتيك هاي ديده باني را به ما داد و مرتبا اسب و يابو مي فرستاد. پس از مدتي به ما خبر دادند كه راديو ايلام اعلام كرده است نيروهاي اطلاعات عمليات ايران هم اكنون در ميمك هستند و دشمن را لت وپار مي كنند اين طور كه شد كمري آمد روي بي سيم و گفت وصيتي نداريد كه اين طور اعلام شده است و ديگر حسابتان پاك است! آقاي درويش محمدياري را فرستاده بوديم كه روي تپه اي ديده باني بدهد. زير يك بوته اي ايستاده بود از ساعت 6صبح تا 12ظهر شهادت مي دهم كه اين آدم تكان نخورد دشمن از هر طرف دوربين مي انداختند همان بوته بود و حتي من خودم شك كردم كه نكند محمد ياري فوت كرده است و قبضه روح شود و فقط قول داده بود كه اگر افرادي به سمت ما آمد به تعداد نفرات سنگ ريزه از پشت سر پرتاب كند و اين نگهبان ما بود و ما تا بعدازظهر همه جا را زديم الامكاني كه خودمان در آنجا بوديم و اين ممكن است موجب شك افراد دشمن بشود و مي ديديم كه آنها روي اين منطقه زوم كرده بودند و اشاره كرديم كه درويش محمد ياري از پشت بوته پائين بيايد تا گراي آن را بدهم به حساب خودم هم درست گرا دادم ولي با توجه به بي تجربگي من گفتم صدمتر به غرب و دويست متر عقب به اين بوته بزن و در شيارهاي پائين تپه خودمان را استتار كرده بوديم يك مرتبه ديديم كه گلوله وسط ما زد و تركش آن به صورت چتر پراكنده شد.
سريع بچه ها را جمع كردم و ديدم به كسي آسيب نرسيده است و گرا را اصلاح كردم و بعد گفتم چند تا گلوله حرام كن كه ما جان سالم به در ببريم. شب كه شد از همان يالي كه آمده بوديم برگشتيم و گزارش را به سرهنگ داديم و كروكي را هم داديم كه محل تجمعات را مشخص كرد . از ديشب ليك دو جاده به ميمك مي رفت كه برادران ارتشي يكي از آنها را مي دانستند.
من مي دانستم كه دو جاده ميمك مي رود ولي آنها كه درجه بالاتري از من داشتند قبول نمي كردند و مي گفتند فقط يك جاده در ميمك شرقي از اين ارتفاعات بالا مي رود نهايتا در اتاق جنگ بودم كه يك بنده خدايي كه برادرش در كودتاي نوژه اعدام شده بود اين مطلب را هم تاكنون نگفته ام و اولين بار است كه به زبان جاري مي كنم فرمانده يكي از گردان هاي ما بود و معترض به وجود من در اتاق جنگ شد و به صورت آشكارا اين مخالفت را اعلام كرد و خطاب به سرهنگ سهرابي گفت كه اين ديگر اتاق جنگ نيست!! چرا كه در اتاق جنگ كه ستوان وظيفه نمي آيد. هرچه سرهنگ سهرابي از من در آن جلسه دفاع كرد كه من ميمك را مثل كف دست مي شناسم و اطلاعات خوبي از منطقه دارم و رازدار هستم مورد قبول واقع شد و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كرد و ما مانديم و سر 2تا جاده به سمت ميمك يا يك جاده من زيربار حرف سايرين نرفتم و قرار شد كه سرهنگ خوارزمي فرمانده گردان 217 تانك را همراه من كند تا از نزديك جاده دوم را به او نشان دهم.
¤ آيا اين خوارزمي همان فرمانده اي است كه عمليات آزادسازي ميمك به نام او شده است؟
بله اين همان است اما تغييرات او را مي توان در اين ميان ببيند و مي توانيد اين ماجرا را با رشادت هايش در روز عمليات مقايسه كنيد. قرار شد من و او به منطقه برويم. به كوه روبه روي ميمك رفتيم. با قاطر و گاوآهن زمين را مردم بومي شخم مي زدند. به آنجا كه رسيديم آقاي خوارزمي كه به همراه بي سيم چي خود بود ناگهان شنيد كه اعلام شد وضعيت قرمز است و آژير كشيده شد همزمان يك بالگرد خودي در پشت ارتفاعات در حال جابه جا شدن بود كه ناگهان ديديم سروان خوارزمي فرار را برقرار ترجيح داد و تا ته دره دويد. اين صحنه به قدري تعجب آور بود كه آن عشاير همراه ما گفت جناب سركار جناب سر كار اين بالگرد خودي است و نمي دانست كه جناب سروان نه از صداي بالگرد بلكه از اعلام وضعيت قرمز پا به فرار گذاشته است به هر حال من و آن دو نفر از عشاير دست خالي روي تپه مانديم و جناب سروان خوارزمي رفت و ما هم سرازير شديم به سمت دره كه در آنجا ديديم جناب سروان در آنجا زير گون استتار كرده است او را بيرون آورديم كه اين آژير وضعيت قرمز براي تجمعات و اماكن نظامي و صنعتي است اين موضوع تمام شد و سپس جاده را با چشم غيرمسلح به او نشان داديم اما همين سروان خوارزمي كه اين قدر از صداي آژير ترسيد، بايد بدانيد در روز عمليات چه شد!
¤ اگر صلاح بدانيد كمي در رابطه با خود عمليات سخن بگوييم.
قرار بود كه عمليات ميمك شب عاشوراي سال 59 انجام شود كه 7روز مانده تا به عاشورا همه گزارش ها آماده شده بود و طبق برنامه قرار بود يك تك به ميمك شود و يك تظاهر به تك در سومار انجام بگيرد يعني گردان 119 در سومار و گردان 217 و 195 در ميمك عمل كنند.
سرهنگ سهرابي مرا خواست و ديدم كه با خوارزمي درگير لفظي شده است و از او عصباني شده و از اتاق بيرونش كرد من وارد كه شدم پس از احترام نظامي ماجرا را جويا شدم كه گفت قرار است ما در شب عاشورا عمليات كنيم كه اين آمده مرخصي بگيرد اين نمي شود كه من به فرمانده تك كننده مرخصي بدهم.
از آنجا كه من جانشين دادستان انقلاب ارتش بودم گفت يك نامه مي نويسم تا او را محاكمه كنيد و به عقب اعزام كنيد من از جناب سرهنگ درخواست كردم كه اجازه بدهد تا من با او صحبت كنم و همين كار را هم كردم و علت را پرسيدم و هشدار دادم كه اين كار عواقب بدي براي او خواهد داشت چه شده است كه علي رغم گزارش 7روز پيش مبني بر آماده بودن تجهيزات نيروها براي تك به ميمك حالا مدعي هستي كه ادوات دچار نقص فني هستند ؟گفت: اين ها بهانه است و اصل مطلب آن است كه همسرم در تهران وضع حمل كرد و به همين دليل روحيه ام را از دست داده ام و بايد به مرخصي بروم تا آنها را ببينم كه اگر كشته شدم فرزندم را ديده باشم.
به او گفتم من چند نفر از ايلامي ها را هماهنگ مي كنم كه بفرستيم در كنار همسرت باشند ولي قبول نكرد و اصرار داشت كه خودش بايد برود.
لذا برگشتم خدمت سرهنگ سهرابي و من هم جزء مخالفان عمليات در شب عاشورا شدم. سرهنگ هم گفت اين عشاير و ايل خزل را نمي توان به اين كار راضي كرد و اعتراض مي كنند.
اين مرخصي بالاخره داده شد و عمليات عقب افتاد اما گردان 119 آن تك ظاهري را انجام داد و تلفات سنگيني دادند و ما فهميديم كه اين عمليات از قبل لو رفته بود اما قدرت خدا و خواست او اينچنين بود كه خوارزمي درخواست مرخصي كند و آن اتفاقات پيش بيايد.
مدتي پس از اين تلفات سنگين كه به گردان 119 در سومار وارد شد مقام معظم رهبري كه در آن زمان نماينده امام در شوراي عالي دفاع بودند به همراه شهيد رجايي كه نخست وزير وقت بود به ايلام تشريف آوردند من هم وقت گرفتم تا گزارشي را از ماجرا بدهم و آنها هم محبت كردند و به يك ستوان دو وظيفه وقت ملاقات دادند در اين ميان سه تا فرمانده در آن سالن انتظار بود كه يكي عطاريان فرمانده عمليات غرب ، يكي باوندپور فرمانده لشكر و سهرابي فرمانده تيپ بود و من قصدم از بيان اين خاطره آن است كه وضعيت ارتش را در آن زمان مشاهده كنيد بعد از ملاقات با رهبر معظم انقلاب و شهيد رجايي گزارشم را دادم و وضعيت نيروهاي بني صدر را تشريح كردم و مسائل را به صورت كتبي و شفاهي به استحضار رساندم و برگشتم. سرهنگ عطاريان من را خواست و به گونه اي به من گفت آقاي محمديان اگر مي خواهيد ما به جايي برسيم و نيروهايمان به جايي برسند بايد حواست به اين فرمانده ات يعني سهرابي و باوند پور باشد و گفت: من شهادت مي دهم كه هم باوندپور و هم سهرابي هر دو خائن به جمهوري اسلامي هستند ولي من مجبورم به عنوان فرمانده عمليات غرب اين دو خائن را در اختيار داشته باشم و من گفتم كه به من اين موضوع ربطي ندارد هم جريان و همين سخنان چند لحظه بعد توسط باوندپور در رابطه با عطاريان و سهرابي تكرار شد.
وقتي برگشتم به جبهه سهرابي مرا خواست و از سخنان فرماندهان از من پرسيد و باز هم همان حرف ها در رابطه با عطاريان و باوندپور مطرح شد.
¤ با مرحوم رحيم فيضي بازهم براي شناسايي رفتيد؟
بعداز اينكه با تعدادي از افراد طايفه خزر وند يك سمت تنگه بينارا شناسايي كرده بوديم، قرار شد كه با افرادي از طايفه مرشد وند رفتيم تا سمت ديگر تنگه بينارا شناسايي كنيم.
سروان حاتم فرمانده گروهان كمك كننده از گردان 195 بود كه قرارشد خودش به همراه بي سيم چي اش براي شناسايي بيايد بهرحال 8 نفر از ارتش شديم يعني 5 نيرو ويژه، من و سروان حاتم و بي سيم چي و از طايفه مرشد وند هم مرحوم ناصر سهرابي، محمود مرشدي، جهانبخش چراغي و حاج نيازعلي شيرولي پور بودند.
¤ خاطره اي هم از اين شناسايي داريد؟
ما آن شب كه حركت كرديم به منطقه اي رسيديم كه در ميان ارتش عراق گم شديم. آقاي ناصر سهرابي كه از بستگان نسبي من بود كدخدا بود و من دانشجو و ما دو تفكر متضاد داشتيم كه من را كنار كشيد و گفت: من كدخداي شاه بودم و تو دانشجو. من به خدا سوگند يادكردم كه از جمهوري اسلامي دفاع كنم آيا اين حرف براي تو قابل پذيرش است پس بيا يك دست برادري بدهيم كه اگر من كشته يا زخمي شدم من را جا نگذار و اگر تو هم زخمي شدي يا كشته شدي تو را برمي گردانم. من در جوابش گفتم من قسمت دوم را مي پذيرم ولي قسمت اول را نه. گفت چطور؟ گفتم اگر تو كشته شوي من اين هيكل بزرگ تو را نمي توانم بياورم ولي اگر زخمي شوي سعي مي كنم تو را برگردانم . قبول كرديم.
شب، سروان حاتم و سربازش گم شدند و من و ناصر سهرابي دنبالشان رفتيم و پيدايشان كرديم. اما راه را گم كرده بوديم و مي رفتيم تا سر كوه ولي مي ديديم كه اشتباه آمده ايم و همين طور ادامه پيدا مي كرد كه هركس ادعا مي كرد كه راه را بلد است درهمين دل شب كه مشغول پيدا كردن راه بوديم حاج نيازعلي شير ولي پور كه از همه ما كوتاه قدتر بود در آن دل شب از من خواست كه بنشينم با او صحبت كنم گفت: كه من به پشت تپه اي كه در نزديكي ما بود مي روم و از نشانه هايي كه قبلا شامل تعدادي سنگ و درختچه به مشخصات فلان بود راه را بلدم و اگر نبود ديگر جان سالم بدر نمي بريم. ايشان رفت پشت تپه و برگشت كه ديديم راه را پيدا كرده ايم و از آن به بعدهم يك راه مالرويي هست كه اگر دست هم ديگر را بگيريم مي توانيم از كوه هم بالا برويم از كوه بالا رفتيم و موقع گرگ و ميش و وقت نماز كه شد پس از اقامه نماز چند دقيقه استراحت كرديم چون مدت زيادي بود كه در منطقه عملياتي دشمن كوهنوردي و پياده روي كرده بوديم و خسته شده بوديم اما پس از روشن شدن هوا و شناسايي موقعيت خود پي برديم كه ما در پشت نيروهاي توپخانه دشمن قرار گرفته ايم. همانطور كه مي دانيد توپخانه معمولا كمي عقب تر از نيروها و در مواضع عقب تر از خط مقدم نيروهاي پياده و سپس زرهي قرار داشتند.
در آنجا مي ديديم كه نيروهاي توپخانه عراق با توجه به راكد بودن جبهه درحال فوتبال بودند آنجا بود كه بار ديگر شروع به ديده باني كرديم و با استفاده از توپ هاي 130 خودمان تك تك توپ هاي دشمن را منهدم كرديم و همه 4 تا 5 قبضه توپ دشمن از بين رفت و تا شب مانديم و پس از كسب اطلاعات برگشتيم.
ناصر سهرابي وقتي داشتيم برمي گشتيم پيشنهاد داد كه از طرف عراق وارد خط دشمن در ميمك شويم تا من سر ديده بان عراق را ببرم و آن وقت ساير نيروهاي مستقر را هم دستگير كنيم و به عنوان اسير ببريم چون حيف است كه تا اين مسير را آمده ايم دست خالي برگرديم ما مخالفت كرديم زيرا هم خسته بوديم و هم امكانات لازم را نداشتيم و اطلاعات درستي هم از آن واحد عراق نداشتيم علاوه بر اينكه اين رفتن ما همه عمليات و اطلاعات كسب شده را بايد از بين رفته فرض مي كرديم و از آن به بعد به من گفت كه موقع حركت من ديگر خم نمي شوم و با توجه به نسبت فاميلي كه داشت مي گفت كه ترسيدي! گفتم كه نترسيدم ولي اين كار عاقلانه نيست اطلاعات را داديم تا شب نوزدهم دي ماه .59
¤ از اين بعد عمليات شروع شد؟
بله دراين شب حدود 250 نفر از عشاير كه به اسلحه ژ3 مسلح شده بودند و 60 نفر سرباز هم كه در دوره احتياط بودند چند گروهان را تشكيل دادند تا از دو ناحيه به ميمك حمله كنند كه يكي از محور سرني بود كه گردان 217 عمل مي كرد و يكي از محور تنگه بينا كه گردان 195 عمل مي كرد.
حركت آغاز شد و مرحوم محمدرحيم فيضي از يال ونينه به عنوان راهور يك گروه حمله را آغاز كردند و گروه ديگر از تنگه بينا به سمت ميمك شمالي حركت كردند قرار بود پس از ورود پياده نظام به ميمك سواره نظام هم وارد عمل شود. ساعت 6 صبح عمليات در داخل ميمك آغاز مي شود.
در قسمت شمالي هم كه بايد از تپه بالا مي رفتند عراق هشيار شده و درگير مي شوند و دراين درگيري آقاي مافي زاده از عشاير خزل شهيد مي شود و بقيه برمي گردند. سروان حاتم هم در اولين درگيري ميمك شهيد مي شود و با توجه به اينكه ما يك قسمت را از دست داديم عمليات با شدت در ميمك شرقي عراق را مستاصل كرد.
¤ خاطره اي هم از روز عمليات بيان بفرماييد.
پدافند هوايي نمي خواست روي ميمك برود و معتقد بود كه توپ ها از بين مي روند. لذا تهديدشان به گلوله كردم و گفتم اگر توپ ها را بالا نبريد به جان امام قسم مي زنم كه بالاخره قبول كرد كه با مسئوليت من توپ ها را ببرد.
ساعت 10 صبح بود كه ديدم يك جنازه اي را آوردند و امين فيضي پشت سرآن حركت مي كرد و گفت جنازه را بگذاريد زمين و خطاب كرد به محمديار و گفت: آن جنازه رحيم است و نبايد به دست دشمن بيافتد رحيم فيضي كه به نظرم فاتح ميمك بود و راه رسيدن به آن منطقه را پيدا كرد و سيم تلفن ديده بان را قطع كرد، در ميمك در همان ساعات اوليه با اصابت گلوله به پيشاني شهيد شد.
محمدامين فيضي وقتي جنازه برادرش را گذاشت برگشت و گفت ساير برادرانم در محاصره هستند و همه آنها برادران ديني من هستند و جنازه برادر تني خود را جاگذاشت و براي جنگ بازگشت.
پس از اينكه چند تانك و نفربر ما براثر مين هاي عراق شني پاره كرد اولين نفر بر زرهي كه وارد ميمك شد مربوط به خوارزمي بود كه مثل شير از كوه بالا آمد به قدري آتش زياد بود كه توپ ها در هوا به هم اصابت مي كردند ولي هيچ كدام ميمك را نمي زدند چرا كه هر كدام مدعي بودند كه هنوز ميمك در تصرف آنان است و فقط سلاح هاي انفرادي با هم مي جنگيدند تانكهايي كه رسيده بودند با توجه به نزديكي به هم كار به جايي رسيده بودند مانند جنگ قوچ ها كه به هم شاخ مي زنند با هم اينگونه برخورد مي كردند. خودم شاهد بودم دراين هنگام بالگردي آمد كه به احتمال زياد شمشاديان بود. به احتمال قوي دراين عمليات شيرودي طبق گفته جناب سرهنگ سهرابي حضور نداشت ولي ما اصطلاح مان اين بود كه شير آمد حال اين شير شيرودي بود و يا شمشاديان بعدا گفتند كه شمشاديان بوده است. او كه آمد بالا ابتدا تانك عراق را زد و در اين هنگام عراقي ها فرار كردند. تانك ها كه فرار كردند بالگرد هاي ما آنها را تعقيب كردند تا به آخرين تپه يعني شتر مله رسيدند.
شب شد و ما توانستيم اين طرف ميمك را بگيريم ولي سمت شمال و كله قندي اصلي هنوز د رتصرف عراق بود كه فرمان اجراي آتش از آنجا صادر مي شد ولي خوبي اش آن بود كه روي ميمك شرقي و جنوبي كه به دست ما افتاده بود ديد نداشت.
¤ كمي از گردان 195 كه در شمال قرار بود عمل كند و نشد بفرماييد.
- سال گذشته در دانشگاه دافوس سرهنگ كروندي كه آن موقع فرمانده گردان 195بود را ديدم و عمليات را براي فرماندهان تشريح كردم و گفتم شما فاتح نبوديد و فاتح اصلي خدا بود و بعد از آن مردم عشاير و گردان خوارزمي بود و شما 4 روز بعد از ما توانستيد چند سنگر شمال ميمك را تصرف كنيد اما نقش مهمي داشتيد كه نمي دانيد و به آن اشاره نمي كنيد و آن اين است كه در تنگه بينا پشت ميمك را سد كرديد كه عراق نتواند نيروها را دور بزند و ما را قيچي كند در صورتي كه مقاومت عشاير و گردان 195 زرهي نبود، عراق مي توانست از دشت ليك ميمك را دور زده و همه ما را بكشد.
وقتي ميمك در قسمت جنوبي، 19 دي ماه تصرف شد روز 20 دي ماه پاتك شديد عراق و 21 دي ماه هم پاتكي به فرماندهي شخص صدام انجام شد كه به اعتراف اسرا، خودش آمده بود و گفته بود فرماندهان شكست خورده را تير خلاص بزنيد سيف سعد را پس بگيريد كه اگر اين كار را نكنيد خودتان را خلاص مي كنم.
اين عمليات انجام شد و صبح روز 22 كه از خواب بيدار شديم با حضور كماندوهاي عراق در شيارهاي ميمك مواجه شديم و عشاير خزل در اينجا هم رشادت هاي زيادي از خود نشان دادند و نيروي عراق را مضمحل كردند اينجا بود كه ديگر، ساعت 11 ظهر نيروهاي پياده را فراري دادند و پس از آن تانك ها آمدند و در شياري در طرف شمال غربي تانك هاي ما دور زدند.
اين حضور تانك ها باعث شد برخي از عشاير عقب نشيني كنند كه وقتي علت را از آنان جويا شدم گفتند كه حريف تانك نيستيم و حتي يك ارتشي كلت بدست را ديدم كه به سمت ايران حركت مي كند صدايش كردم و گفتم چرا فرار مي كني؟ گفت من كاره اي نيستم كه چند دقيقه بعد مشخص شد كه راننده موشك تاو است يعني تنها دستگاه موشك انداز تاو را رها كرده بود و پا به فرار گذاشته بود او را نشاندم در نفربر موشك تاو و به او اطمينان دادم كه از او محافظت مي كنم و كم كم خودم هم به سمت خوارزمي رفتم كه گفت ما غافلگير شده ايم و عراق ما را محاصره كرده است و گفت كه به شير گفته ام كه بيايد و اين تانك ها را بزند تا به دست عراق نيفتد كه من از او خواستم كمي صبر كند.
خودم به سمت 11 تانكي كه داشتند ما را دور مي زدند، رفتم دست خالي تصميم گرفتم با سنگ آنها را بزنم كه اين كار را هم كردم و آنها با توجه به ارتفاعات نمي توانستند مرا بزنند ولي فايده نداشت ستوان يكم پاكراد فرمانده يكي از تانك ها بود كه از او خواستم نارنجك و آرپي جي برساند. با انداختن نارنجك ها در داخل شيار جهنمي از آتش و دود و تركش براي تانك ها شده بود ولي به راه خود ادامه مي دادند.
يك آرپي جي فرستاد با يك گلوله، به سربازي كه آرپي جي آورده بود گفتم مي خواهم شني تانك اول را برايم بزني چون شيار تنها جاي يك تانك بود و اگر يكي متوقف مي شد بقيه هم متوقف مي شدند اين سرباز زد و شني پاره شد در اين موقع موشك تاو هم شليك كرد و برجك تانك را زد و تانك منفجر شد آخرين تانك هم رفت موضع گرفت.
استوار اسكويي كنارش آمد و پرسيد كه چه مي كني؟ كه برايش توضيح دادم و او هم شروع كرد زدن اما از طرف ديگر تانك آخر با كاليبر50 ما را نشانه گرفته بود من باژ 3 مي زدم و او با كاليبر .50 آخر ، سينه و سر اسكويي را زد و من هم از دو ناحيه پيشاني و زانو تركش خوردم و داخل دره افتادم ولي به هر ترتيبي بود به سنگ ها آويزان شدم و خودم را بالا كشيدم ولي جنازه اسكويي پرت شد به داخل شيار. خودم را به خوارزمي رساندم و گفتم تانك ها درحال فرار هستند و راهشان بسته شده است.
با گرايي كه داده شد از ميان 11 تانك دشمن 4 تانك با 4گلوله منهدم شد و يكي هم تاو منهدم كرده بود و يكي هم فرار كرده بود. 5 تانك ديگر ماند كه نيروهايش پياده و پا به فرار گذاشتند.
نيروهاي پياده نظام عراق هم به لبه مكاني كه خوارزمي در آن بود رسيدند و به اعتراف اسرا قرار بود كه خوارزمي را زنده بگيرند.
من و خوارزمي و بيسيم چي خوارزمي بوديم كه ناگهان ديديم يك رگبار از يال به سمت ما آمد و ما متوجه شديم كه ارتش عراق بالا آمده و در فاصله 2-3 متري ما قرار دارند. من هم يك غلت خوردم تا خودم را به لبه ارتفاع برسانم چون من در لبه نظامي بودم و به اندازه يك نفر از يال فاصله داشتم تا رفتم ديدم 2-3 نفر پشت سر گفتند نترس كه ما پشت سرت هستيم.
وقتي برگشتم ديدم آنها ميرولي نژاد و خسرو اعظمي از طايفه مرشدوند هستند به اضافه دو نفر ديگر كه يادم نيست وقتي اين پشتيباني را ديدم رگبار گرفتيم.
بالگرد عراق آمد كه ما را بزند ما يك گلوله آرپي جي به سمتش شليك كرديم. به سمت يال روبرو حركت كرد و به تانك سوخته اي كه از قبل آنجا بود گلوله هايش را زد و رفت و كاري به ما نداشت.
مانند فيلم ها ما سه چهار نفر روي يال سر پا ايستاديم و رگبار گرفتيم و بيش از صد نفري كه از ارتش عراق بودند تا آنجا كه توان داشتند فرار كردند البته ما هم به دنبال كشتن آنها نبوديم ولي رگبار مي زديم كه برنگردند.
اينجا بود كه ميمك تثبيت شد و عراق ديگر نتوانست ميمك را بازپس بگيرد و در كتابي كه با عنوان ويراني دروازه شرقي كه سرلشكر و رفيق السامرايي فرمانده يكي از فرماندهان ارتش عراق نوشته است اعتراف مي كنند كه وقتي سيف سعد را نتوانستيم بازپس بگيريم و از دست داديم شيرازه جنگ از دست ما خارج شد و تصميم گرفتيم به مراجع بين المللي مراجعه كنيم تا از طريق مجامع سياسي جنگ را حل كنيم. ولي متأسفانه به اين پيروزي ما بها داده نشده است.
¤ حرف پاياني؟
-مردم عشاير با تمام جان و جوانان و مال خودشان آمدند و با تيپ 1 زرهي هماهنگ كردند تا عمليات ميمك را به پيروزي رساندند و طلسم شكست ناپذير ارتش عراق را به بازي گرفتند و مي توان گفت 19 دي ماه 56 در قم همچون خورشيدي است كه آسمان ايران و اين حركت شبانه مردم خزل در ميمك مثل قرص ماه در شب تاريك جبهه ها طلوع كرد اما تحت الشعاع خورشيد قرار گرفته است و كسي از آن صحبت نمي كند و همه در سالگرد 19 دي ماه فقط به 19 دي ماه 56 نظر مي كنند و از 19 دي ماه سال 59 سخني به ميان نمي آيد.
اين فتح بزرگ ميمك كليد فتوحات ديگر شد در آن عمليات از ايل خزل حدود 30 نفر به شهادت رسيدند و تا آخر هم ماندند و دفاع كردند تا پيروزي تثبيت شد.
البته از حق نبايد بگذريم كه عليرغم همه نامهرباني هايي كه به فاتحان ميمك شد و امكانات از آنان دريغ شد ،حضور مقام معظم رهبري در دشت ليك در پشت ميمك نعمتي بود. واحد توپخانه با فرماندهي كمري مي خواست سنگري را براي توپ ها فراهم كند كه مرا به عنوان جانشين خودش در آن منطقه گذاشت و رفت. با توجه به رفاقتي كه داشتيم كارها را پيش مي برديم كه ناگهان چند هواپيماي عراقي وارد شد و با تلاش نيروها يكي از هواپيماها را منهدم كرديم و چند روز بعد از اين واقعه ايشان تشريف آوردند و از واحدهاي مختلف بازديد كردند مرحوم شهيد مدني هم به ميمك آمدند. فرمودند كه من بايد تا آخرين سنگر بروم تا خسته نباشيد بگويم در يكي از قسمت ها از ايشان خواستم كه كمي خم شوند كه مورد اصابت گلوله قرار نگيرند كه گفت جوان چرا مي ترسي؟ خم بشوم كه كشته نشوم خب بگذار كشته بشوم ما كه از مرگ نمي ترسيم.
مقام معظم رهبري كه به آنجا آمدند من كلاه خودم را به ايشان دادم كه مبادا آسيبي ببينند كلاه آهني را گذاشتند و به شوخي گفتند مي خواهي كلاه سر ما بگذاري! و عكس آن زمان هم موجود است و بنياد حفظ آثار آن را منتشر كرده است.
ان شاءالله روح امام و شهدا از ما راضي و خشنود باشد و اين رزمندگاني كه فاتحان ميمك هستند اجر و ثوابي داشته باشند.

 

         برگرفته از: روزنامه کیهان http://www.kayhannews.ir/901025/10.htm

[ یکشنبه 25 دی1390 ] [ 4:8 بعد از ظهر ] [ احمدرضا حق نظری ] [ ]

امروز ميخوام داستان كسی وبراتون بنويسم

 

كه توشهرما نمادی از جاونمردی وغيرت

 

هستش وهروقت صحبت از جوامردی ميشه

 

بيگمان همه ياد آن مرد بزرگ م‍ی افتند

 

(موسی خان حق نظری)

 

موسي پسرسوم خان قُليَوَن يكي از تيره های

 

ايل بزرگ خزل دراستان ايلام،جواني خوش سيما،بلند قد

 

ودارای استيلی خوش واندامی تنومند بود.

 

بِسم الله الرَحمن الرحيم

 

در يكي از روزهاي گرم سال موسی خان

براي كمك

 

به اهالی ده كه برای درو كردن گندم به

سرمزرعه

 

رفته بودن رفت *(مردم تا وقتی رضا خان دُنگ خود را از محصولات

برنمی داشت نمی‌توانستند دست به

خرمن ها بزنند)*

 

ناگهان جمعي از مردم راديد دور يك خرمن

سوخته

 

نظاره گر كتك خوردن يه زن بيچاره به دست

مامورين

شاه بودند.(زن ناخواسته يكي از خرمن ها را آتش زده بود)

 

موسی باخود انديشيد كه اگر دست روی ماموران

 

حكومتی بردارد دگر نمی تواند دخترهايش را ببيند ولی

 

نميتوانست كاری نكند دوان دوان به سوی

ماموران حكومتی

 

رفت آنها را كتك و از شهر بیرون كرد.برادران آن زن

 

وهمه اهالی ده دور موسی حلقه زدن كه

موسی بايد

 

چند روزی از شهر بروی تا آبا از آسياب

بيفتد

 

ولي موسی زير بار نميرفت. فردای آن روز

 

موسی كنار جاده در حال قدم زدن بود ناگهان

 

قشون رضا خان را ديد، كه براي دستگيری اش

 

آمده بودنند، موسی به سمت سربازان به

حركت درآمد چند نفری

 

ميخواستند جلوی رفتنش را بگيرند، ولي نتوانستند

 

سربازان از ديدن اين همه شجاعت حيرت

زده شدند

 

ناگهان موسی ازبين سربازان دوباره

چشمش

 

به آن چند سرباز افتاد جلوی چشمش

سياهي ميرفت

 

ونتوانست جلوي خشم خودش رابگيرد به

سمت آنها هجوم برد

 

ولی نتوانست از پس قشون دشمن

برآيد،موسی دستگير شد

 

يكی از برادرانش كه صحنه دستگيری

موسي را ديد

 

به سمت سربازان هجوم برد ولی وی نيز

به همراه بزرگان

 

روستا دستگيروآنها را به قزوين تبعيد كردنند

 

موسی كه از دستگيري برادر و بزرگان ده

بسيار نارحت بود و يك سال بيشتر دوام نياورد

ودر اوج جواني در سن بيست وپنج سالگي دار فانی را وداع گفت.

برادروبزرگان ده پس ازچهار سال تبعيد

با به كار آمدن محمدرضاپهلوی تبرعه

وبه روستا بازگشتند

روحش شاد ویادش گرامی 

[ پنجشنبه 28 مهر1390 ] [ 0:12 قبل از ظهر ] [ احمدرضا حق نظری ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ
موضوعات وب